۰ نفر
۲۰ مهر ۱۴۰۵ - ۱۸:۳۰
مفت‌خورهای طهران قدیم

در طهران قدیم گروهی از مردم زندگی خود را نه از کار و تولید، بلکه از سفره‌های دیگران تأمین می‌کردند. از مجالس ختم و حسینیه‌ها گرفته تا ادارات دولتی و خانه‌های اعیان، هر جا غذایی پخته می‌شد یا پولی رد و بدل می‌گشت، عده‌ای حاضر بودند سهم خود را بردارند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ در طهران قدیم گروهی از مردم زندگی خود را نه از کار و تولید، بلکه از سفره‌های دیگران تأمین می‌کردند. از مجالس ختم و حسینیه‌ها گرفته تا ادارات دولتی و خانه‌های اعیان، هرجا غذایی پخته می‌شد یا پولی رد و بدل می‌گشت، عده‌ای حاضر بودند سهم خود را بردارند. این متن روایت جعفر شهری است از انواع این افراد در روزگار گذشته؛ مرده‌خورهایی که تاریخ فوت‌ها را یادداشت می‌کردند تا سر هر مجلس حاضر شوند، ساداتی که با ادعای سیادت خمس می‌گرفتند، رشوه‌خوران ادارات که بدون مداخل کاری پیش نمی‌بردند، نوکران خانه‌های بزرگان که از کاسب و تاجر باج می‌خواستند، کاسه‌لیس‌هایی که ته ظرف‌های ریخته‌شده را جمع می‌کردند و ته‌سیگارجمع‌کن‌هایی که نیم‌سوخته‌های خیابان را برمی‌داشتند. این نوشته براساس گزارش‌های مستقیم از احوال اجتماعی آن دوره تنظیم شده و بدون پرداختن به تفسیرهای کلی، همان صحنه‌ها و رفتارها را بازگو می‌کند.

مرده‌خورها

مرده‌خورهای واقعی حرفه‌ای آن‌ها بودند که کلاً امرشان از این طریق می‌گذشت و برای کار خود حساب و کتاب و دفتر و یادداشت داشتند؛ به این صورت که چون کسی در جایی درمی‌گذشت فوراً تاریخ آن را در محفظه سینه نگاه داشته یا در دفتری یادداشت می‌کردند. پس وقتی که یکی در دوشنبه فلان روز مرده بود، فلان روز سوم و فلان روز شب هفت و فلان شب شب چله و فلان شب شب سالش می‌شد که بدون اشتباه و دردسر و از این و آن پرسیدن واقف شده سر سفره‌اش حاضر شده بردنی‌هایش را هم همراه می‌بردند، و به این طریق از آن‌جا که در هر محل لااقل در هر روز یکی فوت می‌نمود، اینان همه روز و هفته و ماه و سال را خوان یغمایی داشتند که از آن متمتع می‌شدند و روزهای دو، سه مجلسه را هم مازاد آن را به فروش می‌رساندند. قاریان و مداحان و نوحه‌خوان‌ها هم دسته دوم این گروه را تشکیل می‌دادند که حساب مردگان را به همین طریق نگاه می‌داشتند. باید توجه داشت که جلوگیری این جماعت در ورود به این مجالس غیرممکن می‌آمد، چه اگر اندک جلوگیری و سخت‌گیری‌ای در خواسته‌های‌شان به عمل می‌آمد با بی‌آبرویی همه مجلس را برهم زده مرده و صاحب‌مرده را صورت لکه حیض می‌کردند. نذری‌های گوشت گوسفند قربانی عید قربان‌های حاجی‌های قربانی‌بکن و حلوا، شله‌زردهای سالانه همه‌ساله بده‌ها و مانند آن نیز در محفوظات و دفاترشان بود که از دست‌شان در نرفته باشد، و به همچنین آن‌چه را که از هرجا می‌توانستند نقدی و جنسی و شکمی به دست آورند.

و اما برگزاری مجلس ختم

هرگز در مجالس ختم جز طهارت و تقوا و زهد و ورع و پاکی دست و چشم و دامن متوفی به میان نمی‌آمد، اگرچه در گذشته از پلیدترین افراد و فاسق‌ترین آحاد اجتماع شناخته شده بود و کافی بود صاحب‌ مرده مبلغی زیادتر از اجرت پرداخت کند، تا چنان مرده‌ای بر روی منبر شسته تحویل بدهد که صاحب‌مردگان خود به پاکیزگی مرده‌شان شک بکنند و در این جهت که گهگاه چه شیرین‌کاری‌ها و مسخرگی‌ها هم که پیش می‌آمد، مثلاً از سبب ناشناسی روضه‌خوان با مرده که هرگز کسی متوفی را در مسجد و پای منبر و مانند آن ندیده بود می‌گفت: خدایش بیامرزد که این مرحوم همیشه در صف مقدم نمازهای مسجد قرار می‌گرفت و دائم‌الخمری را که غالب شب‌ها آشنایان و رهگذران از میخانه بر دوشش کشیده به خانه رسانیده، یا از میان گل و لای نهرها و جوی‌های معابر بیرونش آورده به کناری‌اش انداخته بودند می‌گفت: کسی که هرگز نمازش ترک نشده نماز عشا را به نماز صبح می‌رسانید، و خبیث‌ کنس ناخن‌خشکی را که از لئامت و بخل آب از دستش نمی‌چکید بگوید: دستگیر ضعفا، حاجت‌روای حاجتمندان، کسی که لقمه‌ای از گلو فرو نمی‌داد تا از آن مسکین و درمانده‌ای را احیا و اطعام ننماید و الی آخر و در مجلس ختمی که کسی جهت مادر خود ترتیب داده بود و این نگارنده نیز حضور داشت؛ آخوند بدون دانستن جنسیت او که زن یا مرد و پدر یا مادر صاحب‌مجلس بوده است گفت: خدایش غریق رحمت خود فرماید که چه اهل دل و اهل حالی بود و چه شب‌ها را که خود این بنده با ایشان به صبح رسانیدم و از این قیل و صاحب‌مرده را غرق عرق خجالت و مجلسیان را دچار به‌هم‌نگریستن و تعجب و پوزخند و لودگی و مسخرگی گرداند!

سربارها

لفظ سربار شامل کسانی می‌شد که پول زحمت‌نکشیده به دست آورده و امر معاش جز از طریق فعالیت سودمند و مشاغل عام‌المنفعه و کارهای مفید می‌کردند. این گروه نه‌تنها اقلیت، بلکه اکثریت جمعیت را تشکیل می‌دادند و به طوری که در آن زمان آمارگیران خارجی احصائیه گرفته بودند، به طور متوسط هر یک نفر مرد بالغ جورکش چهارده نفر مفت‌خور می‌گردید که این شامل اهل و عیال و متعلقات، از پدر ازکارافتاده و مادر پیر و برادر خواهر نابالغ و دختر مطلقه و خویش و اقربای مستمند می‌شد و هنوز به دیگر گروه نپرداخته بود، در حالی که اگر به محاسبه کامل و دقیق آن می‌پرداخت شاید بیش از صد سی مردم مملکت را تشکیل می‌داد که اندکی به معرفی آنان می‌پردازیم:

مقدمتاً باید گفت یکی از دلایل به وجود آمدن این سرباران یا مفت‌خوران اول اعتقادات مذهبی مردم و دیگر بی‌سوادی و عدم فرهنگ اجتماعی بود که ایشان را در هر کار و حاجتی متوسل به مذهب و منشعبات آن می‌نمود، و دیگر رقت قلب و حسن ظن مردم بر گدایان و متکدیان و دیگر ترس و عادت به ترسیدن از هر قلدر و دولتی و لش و لات و اراذل و پُرروی و بی‌آبرو که از ستمگری‌های سلاطین و حکام جابر و مأموران آن‌ها و آشفته‌بازاری اوضاع و احوال مملکت از ملوک‌الطوایفی و خان‌خانی و ارباب‌رعیتی و مانند این‌ها سرچشمه گرفته از قرون پیش استمرار یافته بود...

پول اگر به گدا می‌دادند به گدای سید می‌دادند، اگرچه از تن و توشه و هیکل و قوت گردنش را تبردار نمی‌زد، به اعتقاد این‌که حاجت‌شان حتماً روا خواهد شد و اگر رخت نو و لباس عروس و کفش و کلاه تازه و جهیزیه و اسباب عقد و هرچه از این قبیل می‌خواستند بخرند، حتماً باید از سید بخرند که برای‌شان یمن و شگون خواهد داشت، و اگر تحویل سال نو می‌شد، یا خانه‌ای تازه می‌خریدند اول کسی که باید قدم در آن گذارد حتماً لازم است سید باشد، و اگر ماه نو می‌کردند، بعد از رؤیت هلال ماه حتماً باید به صورت سید نگاه کنند، و اگر روضه می‌خواندند باید سید بخواند که ثوابش زیادتر می‌باشد و اگر شمعی در سقاخانه می‌خواستند روشن کنند باید سید روشن کند یا متولی‌اش سید باشد تا آن‌جا که اگر سقّ بچه را می‌خواستند بردارند حتماً باید سید یا سیده بردارد و اگر اسم‌گذاران داشتند حتماً باید اسم او را سید گذاشته یا اول سید او را به نام گذاشته‌شده صدا بکند، الی آخر که همه خیرات و برکات را در هر امر از سید می‌خواستند، تا آن‌جا که اگر میراب محله‌ای سید بود اهل آن خود را خوشبخت می‌دانستند که آب حوض و آب‌انبارهای‌شان را سید می‌اندازد و آن آب به خوبی و خوشی کارسازشان شده از گلوی‌شان پایین می‌رود. تنها موردی که سید و سیده نامرغوب بود شوهر سید و عروس سید بود و می‌گفتند آمد نیامد دارد و البته آن هم نه از جنبه خاص، بلکه از جهت آن‌که می‌گفتند احترام شوهر سید تا آن حد واجب است که هر زنی از عهده آن‌ها برنمی‌آید و کمترین آن این‌که تا او اجازه نداده زن نباید جلویش بنشیند و احترام زن سید تا آن درجه که هنگام رفتن به رختخواب او حتماً باید مرد از پایین پایش داخل شده از بالای رختخوابش قدم نگذارد و چون هرکس نمی‌تواند شرایط لازم احترام را درباره شوهر یا زن سید به عمل آورد برایش خوش‌یمن نمی‌گردد، ولی اصل مطلب پرمدعایی و ازخودرضایی آنان بود که زن یا شوهر را از جان سیر نموده کارشان به تلخی و طلاق می‌کشید.

در این صورت معلوم بود که سید چه ارج و مقامی در نزد مردم داشت و تازه این سادات متعارف جامعه بودند و باید دید سادات اسم و رسم‌دار سرشناس، از ملا و مجتهد و امام مسجد و مانند آن چه منزلی داشتند و این ارج و مقام چه احوالی برای مردم و تبل‌ها و رموز جامعه به وجود آورده چگونه هر روزه در اثر نبودن سجل احوال (شناسنامه) و احصائیه و بنگاهی که تمیز سید و ناسید بدهد فوج فوج و گروه گروه به این دسته اضافه شده هر یک نفرشان سربار ده تن از مردم می‌شدند....

درباره خمس و حق سادات جالب این‌جاست که سوای معدودی که سر از ادای خمس پیچیده یا به لطایف‌الحیل از پرداخت آن سرباز زده در آن تزویر می‌کردند، بقیه با شعف دل و رغبت تمام نه‌تنها ارسال داشته، یا فرستاده، بلکه خود رفته دست گیرنده را هم بوسیده آن را تا دینار آخر و به حساب دقیق تقدیم می‌کردند و قبض آن را دریافت داشته وصیت می‌کردند آن قبوض را در مردن لای کفن‌شان بگذارند! در حالی که همین افراد وقتی پای پرداخت مالیات دولت به پیش می‌آمد تا می‌توانستند از زیر بار آن شانه خالی نموده، اگرچه با توسل به توصیه و رشوه و دیگر امور نامشروع بود از آن فرار می‌کردند، اینک با پرداخت مالیات‌های مستقیم و غیرمستقیم دولتی که جهت انتظامات و رفع حوائج مملکتی به کار می‌رفت و می‌بایست ادا کنند دادن خمس و منظمات آن به نام‌های زکات و رد مظالم به مشتی بیکاره که جز انباشتن شکم سیرنشدنی آنان و خوش‌گذرانی و بر روی هم نهادن‌شان به هیچ کار دیگر نمی‌آمد چه صیغه‌ای بود مسئله‌ای است که همچنان لاینحل مانده بود.

رشوه‌خورها

بعد از گروه‌ها و طبقات و دسته‌جات گذشته دیگر سربارها را جماعات رشوه‌خور تشکیل می‌دادند، و حتماً در اذهان خواهد گذشت که مگر اینان در چه تعداد بودند که ذکرشان به میان آمده برای‌شان فصلی باز بشود؟ باید گفت که هر تعداد، اگرچه بالاترین رقم به نظر آید باید بالاتر از آن را منظور نمود، چه هرکس نوکر دولت (کارمند) به حساب می‌آمد و هرکس در ادارات دولتی و منتسب به آن و هرچه در قشون و منشعبات آن و آن‌چه در امنیه و متعلقات آن و هرچه در نظمیه و پیوست به آن و آن‌چه در هر وزارتخانه از وزیر تا پیشخدمت و نامه‌رسان و فراش و دربازکن بود همه شامل رشوه‌خواری می‌شدند حتی خود شاه که از ایشان رشوه می‌گرفت، چه این در اصل قراردادشان تنظیم شده بود؛ به این صورت که هیچ داوطلب شغل دولتی‌ای اعم از وزیر و حاکم و والی و دهدار تا خواهان کوچک‌ترین شغل دولتی نبود تا در گفت‌گوی اول با واسطه که خود او هم ازجمله رشوه‌بگیران دست اول بود نام حقوق و صحبت حقوق یعنی (مواجب) را به میان آورد، بلکه تا طرف می‌گفت مثلاً مواجب این‌قدر، جواب می‌داد مواجب را بگذار کنار بگو (مداخل) آن چقدر می‌باشد، و همین مداخل بود که بعدها نام رشوه گرفته، شئون نامی‌اش لکه‌دار گردیده، تا امروز که به همین نام باقی می‌باشد.

پس این مداخل شامل هر چیز از تر و خشک و نقد و جنس و منقول و غیرمنقول و جاندار و بی‌جان و جامد و مایع و هرچه و هر چیز می‌گردید، حتی تن و جسم آدمیان از اناث و ذکور که خواسته شده دریافت می‌گردید. هیچ مراجعه‌کننده‌ای به هیچ دستگاه و نزد هیچ‌کس از دستگاهیان یعنی دولتیان (اعم از لباس سویل یا فرم) نبود که قبل از مراجعه نخواهد تا اول نرخ حق و حساب و قیمت کار راه‌اندازی او را به دست آورد و هیچ مأموری نبود که قبل از پاسخ دادن به سلام مراجعه‌کننده اول به دست‌های او ننگریسته، حالت بااطلاع یا بی‌اطلاعی وی را از شناسا یا ناشناسا بودن به وظیفه‌اش را به نظر نیاورد.

درواقع این گروه کثیر که تقریباً سر و کار تمام آحاد مملکت خواه و ناخواه به نحوی با ایشان بود دلال‌محبت‌هایی بودند که باید قبلاً درباره وظیفه‌شان با آن‌ها به چانه‌زدن و توافق رسید وگرنه در غیر این صورت هرگز چهره محبوب آن کار و تقاضا از نقاب حجاب بیرون نیفتاده آغوش وصال میسر نمی‌گردید، و در این حالت واضح است هرکس قدرت مالی زیادتر و توانایی بیشتر پرداخت خواسته‌های آنان را داشت کارش دلخواه‌تر و پسندیده‌تر به انجام می‌رسید و آن‌کس که نداشت و یا شعورش به چنان احوال نمی‌رسید نه‌تنها ناکام مانده هرگز خواسته و حاجت و تظلمش روی روا و چاره‌سازی نمی‌دید، بلکه چه خسارت‌ها و محرومیت‌ها و ستم‌بینی‌هایی هم که نصیبش می‌شد، و از همین مختصر می‌توان دریافت چه حق‌کشی‌ها و چه بیدادگری‌ها و چه ظلم و ستم‌هایی که به طایفه دردمند این‌چنانی وارد شده، چه حق‌ها که ناحق و چه ناحق‌ها که صورت حقانیت یافته، چه آه و ناله‌هایی که از مظلومان به سمع می‌رسید!

کوچک‌ترین این حالات امور میراث و خرید و فروش ملک و امور اوقاف و داد و ستد املاک و مستغلات و تصرف و تصاحب آن‌ها بود که چون اداره ثبت اسناد و دستگاه شناخت اموال غیرمنقول افراد در میان نبود هر قلدر و صاحب‌نفوذ و کیسه‌پری که چشم بر موقوفه یا خانه و ملک و ده و آبادی و زمین و دکان و مستغلات کسی داشت می‌توانست دم محضردار و مأمور حاکم و داروغه‌ای را دیده، با دستیاری خود آنان شهود و شهادت‌نامه اجاره و خرید و مالکیت آن محل را فراهم نموده با زور خود آنان آن را به تصرف درآورد و در صورت تصرف از تحویل آن به صاحب و قیم و یا وارث آن خودداری نموده آن را به مهر و امضای صاحب‌کسوتی رسانیده تصاحب قطع بکند.

این بود گوشه‌ای از احوال رشاء و ارتشاء و اثرات آن در امور جامعه که همین حالت تسری داده شد به کارمندان و مأموران دولت در لفظ جمع به زمان بعد از سلطنت احمدشاه و حکومت رضاشاه و همچنان در همان دور تسلسل تا زمان نگارش این کتاب. پس کسی در بلدیه‌ای کار نداشت و نمی‌توانست داشته باشد مگر از سپور و نایب و دفتری و بالاتر و بالاتر آن را دیده چیزی کف دست و داخل کشوی میز یک‌یکشان بگذارد، و کسی با تأمینات و نظمیه و عدلیه و مالیه و امثال آن نمی‌توانست سر و کار به هم رساند مگر از پیشخدمت دم در تا ثبات و ضباط و منشی و مسندنشین آن را از معاون و مدیرکل و وزیر و هر که بود با چیزی درخور راضی نماید، الی آخر که باید از همین مجمل حدیث مفصل خواند و درمانده و دست از پا درازتر برگشته‌ای که راه و رسوم کار را ندانسته انجام وظیفه ننموده باشد که پلش آن‌ سوی آب می‌ماند و نه‌تنها کارش به هیچ صورت به اصلاح نمی‌رسید، بلکه هر یک چنان سنگی بر سر راه پرونده‌اش می‌انداختند که نعوذبالله قادر مطلق هم آن را نمی‌توانست کنار بگذارد.

مفت‌خوران مجاز

پس از این‌ها کارکنان و نوکران خانه‌های خوانین و اعیان و حکومت‌ها و شاهزاده‌ها و بچه‌اعیان‌ها و رجال و بزرگان و علما و امامزاده‌ها و سقاخانه‌ها، از دربان و نوکر و باغبان و پیشخدمت و پیشکار و فراش و فراش‌باشی و کالسکه‌چی و سورچی و مهتر و سرطویله‌دار و قابوچی و چراغچی و لله و دایه و محرر و آدم و حرف‌برسان و متولی و زنجیردار و امثال این‌ها بود، که سنگین‌ترین سربارها به حساب می‌آمدند، به این قاعده که: اولاً هیچ کاسب و دکان‌دار و فروشنده متاعی حق نداشت از یکی از این گروه مطالبه قیمت جنس بکند، چه مطالبه کردن او همان و در کار و کاسبی‌اش توسط آن منتسب به بزرگ و عالم و امامزاده‌دار و سقاخانه‌دار بسته شدن همان، که کمترین خطرش کافر و از دین برگشته بودن او می‌شد که به سر زبان‌ها افتاده دودمانش به باد می‌رفت، مگر خود آن کاسب و فروشنده نیز یکی از عوامل خود آنان بوده باشد، یا عدم بضاعتش چندان باشد که مردم‌  به حالش گریسته خود آن فراش و نوکر و مثل آن به حالش رقت بیاورد.

اینان هر یک از فرد و جمع در ابوابجمعی خود سلاطین بی‌حقه‌ای بودند که به همه چیز مردم حکومت کرده کسی را یارای استقلال رأی و سرپیچی از خواسته‌ها و دستورات ایشان نمی‌توانست باشد، به این صورت که هر کاسب و تاجر و پیشه‌ور بدون فرستادن هدایا و پیشکشی‌های اولیه شروع به کار و تأسیس مؤسسه‌ای نمی‌توانست داشته باشد، و (بست)های‌شان که شامل جلوخان منازل و سرطویله‌ها و بیرونی‌های‌شان بود مأمن‌ها و پناهگاه‌هایی که هرکس می‌توانست با دادن نقدینه و جنسینه‌ای از هر تعرض و تعقیب و مزاحمت دولتی و ملتی و دوست و دشمن در امان مانده، آلوده و مقصر داخل شده، پاک و تطهیر شده بیرون بیاید؛ در این حالت که تاجر مال مردم را بالا کشیده در این بست‌ها اعلام افلاس و ورشکستگی نماید و هیچ‌کس را دیگر جرأت طلبکاری از او نبوده باشد. همچنین دزد و قاتل و یاغی و شریر و متجاوز که در آن بست‌ها امنیت تمام یافته در مصونیت قرار می‌گرفت، که البته شرط اول ورود همه این اشخاص چرب کردن زیر سبیل یکایک اجزاء آن خانه و رساندن مبالغ کافی جهت خود ارباب می‌آمد. در این حالت روشن می‌شود که همه این مظالم سرشکن طبقات بی‌دست و پا و مظلوم جامعه می‌گردید، چه تاجری که هستی ده‌ها و صدها تن را بالا کشیده خود را در حریم بست انداخته مال مردم را تصاحب می‌نمود همه سرشکن مال‌باخته‌ها می‌گردید، به همین صورت دزدزده‌ها و جان و هستی و ناموس از دست‌داده‌ها که متضرر و ساقط همین قدرتمندان و حریم‌داران می‌شدند.

از همین نمونه می‌توان دریافت که وقتی هیچ‌کاره‌ها بتوانند در لوای قدرت این همه‌کاره‌گان به چنان زره‌های پولادین مصونیتی دست یافته کسی را قوت احقاق حق از آنان نبوده باشد خود ایشان را چه تعدیات و تجاوزات به مال و جان و هستی و نوامیس مردم بوده چه انگل‌های خون‌خواری می‌توانستند باشند!

اینک با یک حساب ساده که جمعیت تهران را بیش از دوسوم این افراد تشکیل می‌دادند به روشنی می‌توان دریافت که هر یک نفر مرد کارآمد سوای خرج عیالات و منتسبان به خود جورکش چند تن دیگر بود، و البته باید دانست که این احوال خاص تهران فقط نمی‌توانست باشد که شهرها و روستاهای آن به مراتب از این بدتر و متجاوزان و زورگویان و مفت‌خوران در آن‌ها فراوان‌تر می‌بودند، چه مالکان و مباشران و کدخدایان و (حق‌مولایگیر)ان و ژاندارم‌ها و مأموران وصول و ملانماها و غیر آن در آن‌ها زیادتر بوده، حکمشان نیز جاری‌تر می‌آمد...

کاسه‌لیس‌ها

در مقابل گدایان با شأن و مقام گذشته که هرگز هم سیر نمی‌شدند، فقرای بی‌دست و پایی هم بودند که با تمام مذلت و بینوایی هرگز به صورت گدا دست سؤال به سوی کسی دراز نکرده مزاحم و ملتمس نمی‌گشتند، بلکه با ته‌مانده‌خوری و کاسه‌لیسی سد جوع می‌کردند، به این ترتیب که اوقات ناهار و شام به دکاکین پزندگی رفته چنان‌چه چیزی در ته مجمعه یا بادیه، کاسه مشتریان مانده بود آن‌ها را پاک کرده می‌بردند و چنان‌چه چیزی نمانده بود به لیسیدن ته ظروف‌شان قناعت می‌کردند؛ به همین گونه ته بشقاب‌ها و ته‌مانده آشپزخانه‌های مهمانی‌ها و پزنده‌ها متعلق به این جماعت یعنی (کاسه‌لیسان) بود که برایشان جمع کرده در خاتمهٔ مهمانی و به پایان رسیدن کار در اختیارشان می‌گذاشتند؛ لیسیدن ریخته‌شده از ظرف و ظروف در کوچه و بازار مانند: کاسهٔ ماست یا شبیره یا آبگوشت و پلو و مثل آن که در اثر سریدن پای شاگرد پزنده‌ها که به خانه و دکان مشتری می‌بردند و گهگاه از سر یا از روی دستشان برگشته به زمین می‌ریخت و یا خوردنی‌های دست خود مردم که در اثر برخورد و حادثه‌ای ظروفشان از دستشان افتاده محتویاتش پخش زمین می‌گردید داوطلبانش همین مردم بودند که با ولع هر چه تمام‌تر به زمین افتاده با شتاب به بلعیدن دست‌گیرها و لیسیدن پخش‌شده‌هایش می‌پرداختند، و البته نباید تصور نمود که این عده هم کم بوده، یا گفته شود از کجا در آن وقت کاسه‌لیس پیدا می‌شد، بلکه به مجرد افتادن ظرف و بلند شدن صدای افتادن یا شکستن آن در آن واحد تعدادی چون مور و ملخ هجوم آورده خود را بر روی خوردنی‌های آن به زمین می‌انداختند، که نیز زمین‌های غیراسفالته پر خاک و گل و کثافات و وجود مدفوعات چهارپایان را که تشکیل معابر آن زمان را می‌داد نیز نباید از نظر دور داشت و این‌که چون از کنار فارغ می‌شدند گویی زمین با دستمال تر و مثل آن پاک شده است، در شاهد این بیت که: (تغاری بشکند ماستی بریزد—جهان گردد به کام کاسه‌لیسان) و بسا که گاهی از ناچاری فراهم ساختن صحنه برگشتن ظروف خوراکی و امثال آن را نیز با زدن زیر مجمعه سر شاگرد چلویی و مانند آن خود فراهم می‌کردند.

ته‌سیگار جمع‌کن‌ها

افراد بالا و در ردیف آن‌ها نیز عده‌ای بودند که چون وسع‌شان به خریدن توتون و سیگار نمی‌رسید هوس و خواهش دل خود را با جمع کردن ته سیگار سیگارکش‌ها خاموش می‌کردند، به این صورت که چون سیگارها هنوز مشتوک (فیلتر)دار نشده بود تا آن‌جایی که انگشت را نسوزاند کشیده ته آن را که به اندازه قد ناخن و کمتر از آن بود دور می‌انداختند و این گروه آن‌ها را از روی زمین معابر جمع کرده به کار می‌بردند، و تازه چون ته سیگارشان فراهم می‌شد دردسر کبریت و آتشش را داشتند و باید آن‌قدر آن را میان دو انگشت گرفته دور کوچه و بازار بگردند تا سیگارکش و چپق‌کش و کبریت‌داری گیر آورده آن را آتش بزنند، یا به قهوه‌خانه‌ای رسیده آن را با آتش کوره او بگیرانند، در این حد استفاده که تنها یکی دو پک به آن زده با سوختن لب و سرانگشتان‌شان آن را به دور اندازند!

منبع کتاب طهران قدیم، جعفر شهری، جلد چهارم،۴۶۰-۴۳۲

۲۵۹

کد مطلب 2286488

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 17 =

آخرین اخبار