گذشتن از «چشم آخر»

نگاهی به یک اتاق می‌کند که رویش نوشته؛ اهدای قرنیه، اهدای بینایی. انگار می‌خواهد بفهماند که شوهر قرار است چه کار بزرگی انجام بدهد. یک «یا فاطمه» می‌گوید، کفن را روی صندلی می‌گذارد و داخل اتاق می‌شود.

۱ : کفنی که روی سینه اش گرفته را مدام فشار می دهد.بو می کند و زار زار می زند زیر گریه.«باید کفن من می‌شد فاطمه؛ باید کفن من می‌شد فاطمه. بمیرم برات فاطمه، بمیرم.مامان به خدا براش همه کار کردم،نشد.من شرمنده ام فاطمه،من شرمنده ام.»
روی صندلی ولو می شود.کفن هنوز روی سینه اش است.برای دقایقی چشمانش را می بندد تا شاید فاطمه را ببیند!خانمی که نمی دانم کیست رو به من می کند و می گوید:«زنش رفت.خیلی خانم بود.اعضای بدنش را اهدا کرده اند و مانده چشمهایش.»نگاهی به یک اتاق می‌کند که رویش نوشته؛اهدای قرنیه،اهدای بینایی.انگار می‌خواهد بفهماند که شوهر قرار است چه کار بزرگی انجام بدهد.یک " یا فاطمه " می گوید،کفن را روی صندلی می گذارد و داخل اتاق می شود.کمی بعد،رو به خانم مسن و چادری می کند و می گوید:«تمام؛دیگر چیزی نداشت که اهدا کنم.من بخشیدم،خدا هم ببخشید.آخ فاطمه،آخ فاطمه.قربونت برم من فاطمه.جگرم می سوزه مامان،جگرم می سوزه مامان.»
۲:دل می خواهد.واقعا دل می خواهد.هیچ ارتباطی هم به ظاهر و اعتقادات آدم ندارد.تیپ و ظاهر ه اصلا مهم نیست.می شود در لحظه تصمیم گرفت،می شود به زندگی دیگری فکر کرد و می شود آخرین تصویر از چشمهایش،همانی باشد که وقتی پلک می زد باشد.جوانی ۲۸ – ۲۹ ساله.دارد شانه های پدرش را می مالد.«رضایت بده بریم بابا.خودش هم اگر بود این کار رو می کرد.»پدر می گوید:«اگر من می مردم این کار را می کرد که پسر گفت قطعا همین کار را می کرد.»
کجا را باید امضا کنم؟پدر این را می گوید و پسر زیر بغلش را می گیرد و وارد اتاق می شوند.بیرون که می آیند انگار که کمر پدر دوباره خم شده است!می نشیند روی صندلی و خیره می شود به عکسی که روی صفحه موبایلش است.موبایل را روی قلبش می گذارد و زیر لب چیزی می گوید که نامفهوم است.دوباره موبایل را نگاه می کند،روی عکس زوم می کند،به چشمهای دخترش که می رسد هق هق امانش نمی دهد.«قربون چشمات برم بابا.خدا به همرات.»

۳:چسبیده به اتاق اهدای قرنیه اتاقی هست که نفراتی با عنوان مباشران استراحت می کنند.به نظر همان افرادی هستند که از ابتدا تا انتهای مراسم کنار صاحب عزا می مانند و راهنمایی می کنند.از یکی از آنها می پرسم که اینجا چه کاری انجام می دهند که می گوید:«امضا می کنند و قرنیه چشم را برمی دارند.»دوباره می پرسم همینجا و در بهشت زهرا که جوابی گنگ می دهد.«نماینده پزشکی قانونی حضور دارد و با رضایت خانواده ها این کار انجام می شود.»
یکی شان که به نظر اطلاعات بیشتری دارد می پرد وسط حرف و می گوید:«ثواب دارد.البته خیلی از خانواده ها دلشان نمی آید این کار را انجام بدهند.حساس هستند.شاید دوست ندارند ظاهر فردی که دوستش دارند بهم بریزد اما شنیده ام که یک چیز مصنوعی جایگزین می شود که چهره میت بهم نریزد.»این را می گوید و در را می بندد؛نمی‌خواهد بیشتر حرف بزند.

۴:لا اله الا الله.لا اله الا الله.بیشترین صدایی است که در محوطه شنیده می شود.فضا سنگین است و غم و غصه بر همه چیز غالب است.در راه برگشت دوباره آن پدر و پسر را دیدم.در ترافیک نه چندان پر حجم در خروجی بهشت زهرا.پسر رانندگی می کرد و پدر چشمانش را بسته بود.شاید داشت به چشمان دخترش فکر می کرد،به چشمانی که دیگر برای او و دخترش نیستند اما وجود دارند.وجود دارند و تا سال ها سال بعد می بینند.

روزنامه‌نگار

۲۳۳۲۳۳

برای دسترسی سریع به تازه‌ترین اخبار و تحلیل‌ رویدادهای ایران و جهان اپلیکیشن خبرآنلاین را نصب کنید.
کد خبر 1807002

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 0 =