زیباکلام: پدربزرگم از طرفداران پروپاقرص شیخ فضل‌الله‌ نوری بود/ پدرم پس از کودتای ۲۸ مرداد مخفی شد

خانواده مادری‌ام به اصطلاح طاغوتی بودند و جزو اشراف و زمین‌داران بزرگ، خانواده پدرم جزو مستضعفین روی زمین. واقعاً فاصله طبقانی بسیاری داشتند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از همشهری آنلاین – ثریا روزبهانی: برنامه «دروازه تهران» این ‌بار میزبان چهره‌ای است که سال‌ها نامش با سیاست، مجادله و مناظره گره خورده است، اما این گفت‌وگو نه درباره سیاست است و نه جدال‌های همیشگی. مسعود فروتن در شبی متفاوت، صادق زیباکلام را از فضای سیاست بیرون می‌کشد و به کوچه‌های کودکی‌اش در محله آب‌منگل و کوچه دعانویس‌ها می‌برد.

خبرآنلاین بخش‌هایی از گفته‌های زیباکلام در این گفت‌وگو را برگزیده که در ادامه می‌خوانید:

کوچه دعانویس‌ها

اهالی محل [محله آب‌منگل] به آن کوچه می‌گفتند کوچه دعانویس‌ها. چون آسید عیسی، یا همان سید عیسی دعانویس، در آن کوچه زندگی می‌کرد. ظاهراً هم پدرش و بعد پسرش به شغل دعانویسی مشغول بودند و می‌گفتند دعاهای‌شان بعضاً مؤثر واقع می‌شده و مراجعه‌کننده زیاد داشتند. من در این کوچه متولد شدم. مرحوم پدرم اهل خانی‌آباد، محله جهان‌پهلوان تختی، بود و مادرم بچه ‌محله بازارچه نایب‌السلطنه خیابان ری. من در محدوده‌ای که به آن بافت قدیم آب‌منگل می‌گفتند، زاده و بزرگ شدم. حالا بعضی‌ها به آن آب‌منگول هم می‌گفتند، بعضی‌ها هم آب‌منگل. کوچه نسبتاً باریکی است که آب‌منگول را به خیابان رخت‌شویخانه وصل می‌کرد. یک جوی آب تندی در خیابان رختشویخانه جریان داشت و خانم‌های محل لباس‌های‌شان را به آن‌جا آورده و می‌شستند. بعدها با خانواده پدری که زندگی می‌کردیم از آن کوچه رفتیم به چهارراه ریسمان‌چی. ریسمان‌چی یکی از تجار بزرگ بازار بود و مراسم و عزاداری ویژه برای ماه محرم داشت. به همین خاطر آن محدوده به نام او معروف شده بود. البته اکنون به بزرگراه آهنگ تبدیل شده و آن محله را به شکل دیگری درآورده است.

آب‌شاهی برای خوردن به محله می‌آوردند و می‌فروختند

تا دهه ۳۰ شیر آب فشاری سر هر خیابان وجود داشت و آن زمان بود که لوله‌کشی آب در تهران انجام شد. من به خاطر دارم که آب‌انبار داشتیم و داخل آب‌انبار را آب می‌انداختیم. آب لوله‌کشی نبود و آب‌شاهی برای خوردن به محله می‌آوردند و می‌فروختند. آن سال‌ها فقط یک نفر روزها با یک سطل برای خانه‌ها آب می‌آورد، به آن آب‌شاهی می‌گفتند و از آن برای شرب و پختن خوراک استفاده می‌شد... آب داخل آب‌انبار هم برای شست‌وشو بود.

از والیبال تیغی تا کری‌خوانی برای فوتبال

در کوچه‌های آب‌منگل خیابان ری ۲ بازی متداول بود: یکی والیبال تیغی و دیگری فوتبال. اغلب در کوچه‌ای که پهن‌تر بود والیبال تیغی بازی می‌کردیم. در والیبال تیغی پنج‌ـ ‌شش نفر بازی می‌کردیم، داور داشتیم، مقداری پول می‌دادیم. البته الان قمار ممنوعه؛ ولی آن موقع یه جور قمار بود و سر همون پول‌ها دعوا هم می‌شد. دعوا، رقابت، هیجان و البته آشتی‌های زودگذر؛ همه‌چیز در همان کوچه‌ها شکل می‌گرفت. فوتبال، بازی محبوب نسل ما بود. برای خودمان تیم فوتبال داشتیم. روی دیوار می‌نوشتیم: «تیم فوتبال شکست‌ناپذیر کوچه فریدون آماده است و حریف می‌طلبد».

خانواده مادری‌ام به اصطلاح طاغوتی بودند و جزو اشراف و زمین‌داران بزرگ، خانواده پدرم جزو مستضعفین روی زمین. واقعاً فاصله طبقانی بسیاری داشتند. نمی‌دونم‌ چطور با هم ازدواج کرده بودند.

خانواده مادری‌ام به اصطلاح طاغوتی بودند

پدرم با بستگان درجه یک خانواده مادری خیلی ارتباط خوبی داشت، اما بعضی از اقوام مادرم را آدم حسابی نمی‌دانست. می‌گفت این‌ها با ارث به جایی رسیده‌اند؛ چون خودش ارثی نداشت و با دست گذاشتن روی زانو بلند شده بود. از همان بچگی طبقات اجتماعی را در عمل دیدم. بروید مانیفست کمونیسم مارکس را بخوانید، شبیه همان است. خانواده مادری‌ام به اصطلاح طاغوتی بودند و جزو اشراف و زمین‌داران بزرگ، خانواده پدرم جزو مستضعفین روی زمین. واقعاً فاصله طبقانی بسیاری داشتند. نمی‌دونم‌ چطور با هم ازدواج کرده بودند. پدربزرگم در بازار تهران روحانی و نامش علی زیباکلام بود، اما در بازار تهران به نام «آشیخ علی مرکب‌ساز» شناخته می‌شد. او از معدود روحانیونی بود که اعتقاد داشت روحانیون باید از خود، کار و حرفه‌ای داشته باشند و از درآمدهای شرعی نظیر سهم امام ارتزاق نکنند. به همین خاطر او یک کارگاه کوچک مرکب‌سازی در بازار تهران داشت و محصولاتش را با نام «مرکب شیخ» می‌فروخت. من خیلی گشتم که یکی از این شیشه‌های مرکب شیخ را پیدا کنم، ولی نتوانستم. فوق‌العاده انسان متدینی بود. اگر وقتی فضله موشی یا چیزی در آن ظرف بزرگ مرکب می‌افتاد، تمام مرکب را دور می‌ریخت و می‌گفت: «نجس شده.» خب، همچین آدمی علی‌القاعده خیلی نمی‌توانست ثروتمند باشد و نبود. از طرفی، آشیخ علی مشروعه‌خواه و از طرفداران پروپاقرص شیخ فضل‌الله‌ نوری بود.

خیابان مخصوص؛ قلب خاطرات کودکی

آن سال‌ها همسایه‌ها عین فامیل با هم رفتار می‌کردند. در خیابان مخصوص، همه همسایه‌ها همدیگر را می‌شناختند. کوچه‌ای بود به اسم کوچه «فریدون» که هنوز هم هست. آن سال‌ها درِ خانه‌ها باز بود. پشت در فقط یه پرده کلفت می‌انداختند. بچه‌ها آزادانه در خانه‌ها رفت‌وآمد می‌کردند و روابط آن‌قدر نزدیک بود که مرز خانه‌ها کمرنگ می‌شد. حتی مهاجرت به شمیران هم این روابط را قطع نکرد. به دزاشیب که آمدیم، کوچه بن‌بست بود، یکی دو تا همسایه بیشتر نبودند. بعد از این‌که رفتیم دزاشیب، بعضی شب‌های جمعه همسایه‌های کوچه فریدون خانوادگی می‌آمدند خانه ما یا ما می‌رفتیم پیش آن‌ها. اما نیاوران دوباره خاطره همسایگی را زنده کرد. خیابان «مژده»، کوچه «آزادی»؛ آن‌جا دوباره رابطه با همسایه‌ها شکل گرفت. سر کوچه ما زمین خاکی بود، می‌رفتیم والیبال بازی می‌کردیم.

عزت گذاشتن به مهمان با بستنی اکبرمشتی

اول که باید از بستنی «اکبر مشتی» برای‌تان حرف بزنم. بعد می‌رویم سراغ شیرینی گواهی، کامران یزدی، شیرینی‌فروشی کاملاً یزدی در امیریه که خیلی معروف بود. متأسفانه از بسیاری از این نام‌ها امروز فقط خاطره‌ و یک اسم باقی مانده است. تابستان‌ها، بخصوص اگر می‌خواستی به مهمانت عزت بگذاری، با بستنی اکبرمشتی از او پذیرایی می‌کردی. وقتی از آب‌منگل مستقیم می‌رفتیم سمت خیابان ری، بستنی اکبرمشتی همان‌جا بود یا کافه نادری را با جزئیات به خاطر دارم. با پدرم چندین بار رفتیم و آن‌جا نان خامه‌ای‌های سه‌زاری خوردیم.

کلاس هشتم - نهم دو پایم را در یک کفش کرده بودم که می‌خواهم بروم قم، درس دینی بخوانم. وقتی پدرم دید من خیلی جدی‌ام، محکم ایستاد و گفت: نه.

عشق من راننده‌های تی‌بی‌تی بود

صبح‌ها پدرم من را از شمیران می‌آورد چهارراه لشکر پیاده می‌کرد، می‌رفتم دبیرستان «رهنما». بازگشت هم با اتوبوس‌های شرکت واحد خط ۱۴ از چهارراه ولی‌عصر(عج) به تجریش، بعد با سوار شدن اتوبوس‌های دزاشیب یا نیاوران، خودم را به خانه می‌رساندم. تا مدت‌ها، دبستان که بودم و حتی سال اول دبیرستان، عشق من راننده‌های تی‌بی‌تی بود. کراوات می‌زدند، کت‌وشلوار خیلی شیک می‌پوشیدند. برای من این راننده‌ها اسطوره بودند. تا کلاس چهارم - پنجم وقتی می‌پرسیدند: «می‌خواهی چه‌کاره شوی؟» می‌گفتم: «راننده تی‌بی‌تی.» اما این رؤیا دوام چندانی نداشت و جایش را آرزوی دیگری گرفت: «تحت تأثیر داماد خاله‌ام قرار گرفتم. ایشان مسئول مدرسه علمیه فیضیه چیذر بود. ارتباط نزدیکم با او، علاقه‌ای تازه در من ایجاد کرد. کلاس هشتم - نهم دو پایم را در یک کفش کرده بودم که می‌خواهم بروم قم، درس دینی بخوانم. وقتی پدرم دید من خیلی جدی‌ام، محکم ایستاد و گفت: نه.

توصیه مرحوم طالقانی را رعایت می‌کنم

ناخودآگاه، هر وقت از جنوب شهر مثلاً از بهشت‌زهرا(س) یا حرم عبدالعظیم می‌خواهم بیایم به سمت خانه، بزرگراه را انتخاب نمی‌کنم. از مسیر گمرک، دروازه قزوین، خیابان قزوین، خیابان مخصوص بازمی‌گردم. جاهایی که متعلق به دوران کودکی‌ام است و تجدید خاطره می‌کنم. من زیاد از اتومبیل استفاده نمی‌کنم. بیشتر مترو، اسنپ و این چیزها. مرحوم طالقانی بعد از انقلاب، در یکی از نخستین خطبه‌ها گفت: «سعی کنید از ماشین استفاده نکنید؛ هم به خاطر هوا، هم مصرف بنزین.» من از همان موقع سعی کردم رعایت کنم.

طرفداران شعبان جعفری (شعبان بی‌مخ) به همراه سایر طرفداران شاه در جریان وقایع ۲۸ مرداد، مغازه پدرم در میدان قزوین تهران را غارت کردند.

پدرم پس از کودتای ۲۸ مرداد مخفی شد

فضای به‌شدت سیاسی دهه ۱۳۲۰ باعث شد پدرم سیاسی شود. او طرفدار مصدق بود، اما از لحاظ تشکیلاتی در «حزب زحمتکشان» به رهبری دکتر مظفر بقایی فعالیت می‌کرد. مسئولیت اصلی وی در حزب، همکاری در انتشار روزنامه «شاهد» ارگان حزب زحمتکشان بود. بعد از کودتای ۲۸ مرداد، پدرم به خاطر فعالیت در جبهه ملی، بالاخص سازمان‌دهی تظاهرات ۳۰ تیر سال ۱۳۳۱ به طرفداری از دکتر مصدق، فراری شد. طرفداران شعبان جعفری (شعبان بی‌مخ) به همراه سایر طرفداران شاه در جریان وقایع ۲۸ مرداد، مغازه پدرم در میدان قزوین تهران را غارت کردند. ۴-۵ سال بیشتر نداشتم که به همراه مادرم به محلی که پدرم در آن مخفی شده بود، می‌رفتم. خانه متعلق به یکی از بستگان مادرم بود که پدر در زیرزمین آن مخفی شد. مادرم هر شب به من می‌گفت: «به هیچ‌کس نباید بگویی که پدرت را دیدی.»

چند ماه بعد از کودتا و به کمک یکی دو نفر از بستگان مادرم که با دربار حشر و نشری داشتند، پدر از مخفیگاه خارج می‌شود اما به وی توصیه می‌کنند که نه به محل کسب و کارش برود و نه به منزلش. پدر یکی دو سال به‌ آبادان می‌رفته و کامیون‌های اسقاطی شرکت نفت را از طریق مزایده خریداری و اوراق می‌کرد و به تهران می‌فرستاد. آب‌ها که از آسیاب افتاد پدرم به تهران برگشت و بار دیگر مغازه‌ای بزرگ‌تر برای فروش لوازم کامیون در میدان قزوین خرید. او به‌سرعت از نظر مالی پیشرفت کرد و واردکننده لوازم کامیون شد. تجربه تلخ دوره مصدق و شکست نیروهای ملی پس از کودتا تأثیر بدی بر پدرم گذاشت و به عرفان و مثنوی روی ‌آورد. پدرم شمّ اقتصادی خیلی قوی داشت، تاجر بود و به‌سرعت ثروتمند شد. اول خیابان ری بودیم، بعد آمدیم خیابان مخصوص کنار دخانیات. چند سالی خیابان مخصوص بودیم. دبستان هم همان‌جا می‌رفتم. بعد وضع مالی پدرم بهتر شد، رفتیم دزاشیب و بعد هم نیاوران.

۲۵۹

کد مطلب 2173654

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 7 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین