۰ نفر
۲۳ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۳:۰۵

محمد رضا مهاجر

 مادرش تازه خوابش برده بود.
آرام آرام وارد آشپزخانه شد. خیلی مواظب بود کسی صدای پایش را نشنود. خیلی آرام به سمت جعبه ی زولبیا بامیه که دیشب پدرش خریده بود، رفت. یک بامیه ی متوسط را نشان کرد و برداشت. بامیه را توی مشتش جاساز کرد و به همان آرامی که آمده بود، برگشت.
وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست و به در تکیه داد. بامیه را گذاشت توی دهانش و با ولع شروع کرد به جویدن. روزه اش را خورده بود و با خودش می گفت من هنوز بچه ام و این کارم گناه ندارد.بامیه تمام شده بود. انگشت هایش را می لیسید که...
صدای اذان از مسجد به گوشش رسید.

کد مطلب 84210

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 1 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 4
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام IR ۱۳:۰۹ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۳
    1 0
    خیلی قشنگ بود . هر دو داستانک قبلی هم قشنگ بود
  • سامان پرتو IR ۲۱:۴۸ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۳
    1 0
    حقيقتا داستانك زيبايي بود .ذوق هنري خوبي داريد نويسنده عزيز .
  • ایرانی IR ۰۳:۴۷ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۴
    1 0
    خیلی زیبا و تاثیر گذار بود
  • بدون نام IR ۰۹:۱۹ - ۱۳۸۹/۰۵/۲۶
    1 0
    روی شوک پایانی بیشتر مکث کنید. جوری که فرصت درگیری برای خواننده بماند. درست است داستانک است اما اگر سوژه دارای قدرت نیست باید پرداخت به قدرت سوژه بیفزاید در این مورد قابل حدس بود. مثلا می شد ببرد تا نزدیک دهان روی زبان و صدای اذان بشنود برود و دهان را بشوید و این بار با طیب خاطر نوش جان کند.

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین