طبیعتاً مثل هر ایرانی دیگری دوست دارم وقتی غزل میخوانم همان چیزی را از آن دریافت کنم که اجداد ما از اواخر سبک خراسانی به این طرف دریافت کردهاند، یعنی ساختاری مبتنی بر تلمیحات، صنایع لفظی و معنوی، مضامین شکل گرفته در یک بیت، قوافی ضربه زننده و البته رویکردی عاشقانه که اصلاً نام این قالب، مدیون همین رویکرد است.
ذائقه هشتصد و خردهای ساله را که نمیشود عوض کرد، میشود؟ حتی سیمین بهبهانی هم نتوانست عوضش کند با آنکه پیش از اقدام به نوگرایی، چند کتاب غزل که با همان نگرش کهن شکل گرفته بودند در کارنامه داشت و غزلدوستان و غزلگویان، جملگی قبولش داشتند بنابراین نباید انتظار داشت نسل نو هم بتواند این ذائقه را دچار تغییر کند.
در دهه پنجاه هم، غزلگوی نوگرایی مثل «پدرام» با «غزل خون»اش نتوانست در بزنگاه سیاست و ادبیات، مخاطبان را به سمت و سوی دیگری از غزل متوجه کند و سرانجام ما، از آن جمع چهارنفره، به آنچه که غزل چند صد ساله نزدیکتر بود توجه کردیم یعنی آثار منزوی، بهمنی و رجبزاده؛ با این همه مگر میشود جلوی خلاقیت را گرفت؟
هر چند وقت به چند وقت، غزلگویی جوان سعی میکند از مرزهایی مشخص و تعریفشده بگذرد و کاری کند کارستان یعنی هم شعر مدرن بگوید هم غزل در آن واحد! در دهه هشتاد تعدادشان بیشتر هم شده و مخصوصاً در فضای اینترنت، کم کم دارند شعر سپیدگوها را یکجورهایی به عقب میرانند!
در حوزه انتشار مکتوب روی کاغذ هم، تعداد کتابهایی که با این نگاه منتشر میشوند کم نیست و هر چه به اواخر دهه هشتاد نزدیکتر میشویم، تعدادشان بیشتر هم میشود. «دروغهای مقدس» حامد ابراهیمپور یکی از همین کتابهاست با شعرهایی که میخواهند به شدت مدرن و در عین حال غزل باشند.
کتاب، نام خود را مدیون «اوسیپ ماندلشتام» است که یک پاراگراف از او، آغازکننده متن است. «آری، من در این جهان خاکی لبهایم را میجنبانم و دروغ میگویم. اما آنچه میگویم، در آینده ورد زبان بچههای مدرسه خواهد شد.» طبیعی است کتاب غزلی که در آن، نقل قولهایی از «اریش فروم» گرفته تا روبر برسون، ژرار دوپاردیو آمده باشد و قول دوپاردیو هم، در واقع نقل یکی از دیالوگهایش در اقتباسی سینمایی از اثری ادبی و محصول 1990 باشد، نباید چندان در جستوجوی سیمای کهن و آشنای غزل بود چون شاعر میخواهد از این قالب همانطور استفاده کند که یک کارگردان سینما از دوربین یا صدا یا...
اما میخواهم کمی ناامیدتان کنم به نظر من، لااقل در حوزه مضمونسازی، «ابراهیمپور» نزدیک شده است به آن نگرش و شاکله؛ چطور؟ یک مقدار توضیح دادنش سخت است. شبیه یک جور تردستی است و تردستی موقعی جالب است که اسرارش مخفی بماند! غزل او، گرچه وامدار حرکتهای «غزل فرم» و «غزل پستمدرن» است از لحاظ توجه به «فضا» و «عمق صحنه» با این همه ما نه در مشترکات هنجارشکنانه این دو حرکت ]حذف ارتباط «فرامتن ادبی غزل» با «متن جدید»[ و نه در اختلافاتشان ]تقلیل نقش قافیه به نقش باقی کملات بیت و اساساً حذف «بیت» از لحاظ «شنیداری» در «غزل پستمدرن» یا تقلیل نقش «مضمون» در اشارهای، شیء یا واقعهای در «غزل فرم»[ با آنها همراه نیست.
غزل «ابراهیمپور»، عاشقانه است، قوافیاش واقعاً قافیهاند نه کلمهای که برحسب تصادف، اواخر بیت مینشیند، ابیاتش واقعاً بیتاند چه در حوزه دیدار و چه در حوزه شنیدار و مضامین هم، هم به نفع رویکرد قدمایی شکل میگیرند و هم در چارچوب سامانبخشی به «فضا»، «عمق صحنه» و «حال و هوا» با این تعاریف، باید به این نتیجه برسم که این کتاب به شدت مورد توجه قرار گرفته ]توسط غزلسرایان[ در سال 88، حتماً اثری درخشان است که قرار است تکلیف شعر کل این دهه را مشخص کند اما شعر درخشان از نظر من دارای یک تعریف مشخص است.
«شعری که پس از خاتمه وظیفهاش برابر چشمان یا گوش ماهان، در ذهن ما تکثیر شده شبکهای از تداعیها را ایجاد کند و با ما، در ذهن ما در زمانی نه چندان محدود ادامه یابد.» و غزلهای حامد ابراهیمپور هنوز به چنین مرحلهای نرسیدهاند. خب، آخر قصه هم میخواهم بخشی از غزل «مارکوپولو» را بخوانید که فقط در حرکت «دوربین» سینمایی نیست بلکه در تلمیحاتش هم سینمایی است:
«مونیخ، ونیز، کراچی، دوشنبه، دهلینو
غروب ابری پاریس، متروی توکیو
فقط خودش باشد، اهل هر کجایی شد
چه فرقی دارد برلین، دمشق یا ورشو؟...
قرارتان باشد باز هم بکت خواندن
و قهوه خوردن در نیم روز کافه گودو
دوباره زمزمه بازگشت آلمودوار
چهارصد ضربه روی سینه تروفو
قرارتان همه عمر سینما رفتن:
بوگارت، برتون، ردفورد، مرلین مونرو
قرارتان همه روز سینما ماندن:
ریو براوو، عصر جدید، سرپیکو...»
نظر شما