«من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید اینطور نمیشد.» این جملات دقیقا ماجرای شروع داستان سریال «دایی جان ناپلئون» است. سریالی که نه تنها داستانی جذاب داشت بلکه روایتی بود از جامعهای در روزگار خودش که ما کم و بیش همچنان شاهد ما به ازاهای آن در اطراف خودمان هستیم. ما به ازایی که از آن به توهم توطئه هم نام میبرند و خیلی به آن توهم داییجان ناپلئون هم میگویند.
*****
..... میرسیم به انتخاب بازیگران و بازیهای آنها. چیزی که تقریبا در این سریال درست اتفاق افتاده و همین هم شده برگ برندهای برای سازندگان آن. بدون شک انتخاب هانیه توسلی بهجای مهناز افشار از آن اتفاقات مثبتی است که سامان مقدم باید برای رخ دادنش خدا را شکر کند، هر چند هانیه توسلی هم نشان داده که در این کار آنچنانی که باید ظاهر نشده و حتی خیلی از جاها میتوان بیمیلی او را در ارائه نقشش به خوبی مشاهده کرد اما در نهایت مثل همیشه بازیای قابل تامل دارد که بیننده را اذیت نمیکند.
در کنار این، استفاده از زوج رویا تیموریان و مسعود رایگان برای نقشهایی که تا به حال کمتر از آنها دیدهایم کاملا بهجا و مناسب بوده. برخلاف خیلی از دوستانی که عقیده دارند رویا تیموریان دارد خودش را در «کافه ستاره» تکرار میکند، معتقدم که او توانسته با ارائه کاراکتری جذاب و دوست داشتنی بخش دیگری از توانایی بازیگریاش را که تا حالا کسی ندیده بود به نمایش بگذارد و حتی در جاهایی برای دیگران کری بخواند و قدرتش را به رخ بکشد. بدون شک شخصیت پری خانم یکی از دوست داشتنیترین کاراکترهای این سالهای تلویزیون ماست.
شخصیتی مثل خیلی از ما که هم جنبههای مثبت دارد و هم جنبههای منفی و نه قدیس است و نه بدکار؛ اما دوست داشتنی است و این علاوه بر شخصیتپردازی درست و کار خوب سامان مقدم قطعا برمیگردد به توانایی خود رویا تیموریان. مسعود رایگان هم عمو هرمز را اینقدر دلچسب ارائه داده که دوستش داشته باشی اما درنهایت اتفاق خاصی در بازیگری برایش نیفتاده در کنار اینکه یک بازی درست و حساب شده از خودش به تماشاچی ارائه میدهد؛ درست در راستای داستان و چیزی که کارگردان از او خواسته. اما فرهاد آئیش که بعد از رویا تیموریان پدیده دیگر این سریال است قطعا یکی از بهترین بازیهای خودش را در طول بازیگریاش در این سریال از خود به نمایش گذاشته. مش رحمت یک آدم ساده و در عین حال زیرک است که بیننده را میخنداند اما هیچ وقت به دام لودگی نمیافتد.
او نکات ریز رفتاری و گفتاریای دارد که درست پرداخته و اجرا شده و البته قرار گرفتنش در کنار مرجانه گلچین تکمیل کننده این ماجراست. مرجانه گلچینی که شاید سالها بود اتفاقی از او ندیده بودیم اما با این سریال ثابت کرد که در بازیگری به پختگی رسیده. و بعد از همه اینها شخصیت شکور هم از آن کاراکترهای فرعی است که خودش را در بطن ماجرا قرار میدهد و بیننده را مجبور میکند دوستش داشته باشد. چیزی که خوشمزگیهای امیرحسین رستمی هم بر آن صحه گذاشته و به نظراتفاق خوبی برای دوران بازیگری او به حساب میآید. مهرانه مهینترابی هم که خارج از یک فضای سرگرم کننده مثل همیشه عمل کرده و هرچند بازی قابل قبولی دارد اما کاراکتر او نقش محوری در کل داستان ندارد و اصولا اگر مالکیت عمارت را از او سلب کنیم بود و نبودش در کار توجیه خاصی ندارد.
*****
اما درباره باقی شخصیتها نکات دیگری هست که بد نیست به آنها هم اشاره کنیم. در انتخاب خواستگارها آنطور که باید و شاید درست دقت نشده بود و همین بیننده را آزار میداد. مراسم خواستگاری و اتفاقات اطراف آن هم اینقدر عجیب و غریب بود که این تصور را برای بیننده بوجود میآورد که یا اینها از جای دیگری آمدهاند یا یک چیزی این وسط درست نیست. هر چند از اول این معلوم است که خاندان گشایش با خیلیها فرق دارند و هرچند قرار است این یک کار فان باشد اما فضاسازی خواستگاریها یکی از آن چیزهایی است که به نظرم به کلیت این کار ضربه زده بود . باعث میشد تو با آن ارتباطی برقرار نکنی.
با اینکه حتی این خواستگارها از میان چهرههای خوب سینما و تلویزیون انتخاب شده بودند اما به غیر از نیما بانکی، سروش صحت و تا حدودی نیما شاهرخشاهی باقی آنها خیلی لوس و تصنعی باز کردند و تو تمامش این حس را داشتی که انگار قرار است این کار را هرچه زودتر از سر خودشان باز کنند. خواستگاران عجیب و غریبی که البته باید به این دختر عجیب و خانواده غریبش میآمدند اما خب تقریبا کمتر ما بهازاء بیرونی داشتند.
متن کامل این مطلب در شماره 39 دوهفته نامه مشق آفتاب به چاپ رسیده است.






نظر شما