سید عبدالجواد موسوی
و زننده گل که بود را به خاطر ندارم اما خوب به خاطر دارم که از خواندن یادداشت آرش آن قدر عصبانی شدم که ملاحظه دوستی و همکاری را بی خیال شدم و جوابی تندی خطاب به او نوشتم. من که در آن روزگاران خیلی بیشتر از حالا چپ زده بودم نوشتم مرده شور زندگی ات را ببرد که با دیدن یک گل نکبت های آن را از یاد می بری. نوشتم تو اصلا نکبت نمی دانی چیست، تو یک شکم سیر بی دردی که همه دل خوشیت فوتبال است و...الخ. سردبیر بنا به ملاحظاتی آن یادداشت را چاپ نکرد اما به آرش داد تا بخواند، آرش هم چند خط به طعنه و کنایه نوشت که: مشعوف شدم از این که دیدم هنوز یک مارکسیست دهه چهلی دارد از عقاید پوسیده اش دفاع می کند و در ادامه هم پیشنهاد داده بود مرا تاکسی درمی کنند و بسپارند به یکی از موزه ها، تا مردم ببینند و اوقاتشان خوش شود. من هم ظاهرا کم نیاوردم و چیزهایی به آرش گفتم که به هیچ وجه امکان نقل آن ها در این جا وجود ندارد. از آن زمان تا به امروز، روزگار بسیار گردیده است و من هم بسیار. من و آرش خوشخو هم چنان دوست باقی مانده ایم،با تفاوت های بسیار. تفاوت هایی که بنیادین است وگمان هم نمی کنم به این سادگی ها به شباهت بدل شود.اما دیشب وقتی غزال تیزپای خراسانی دروازه کره جنوبی را فرو ریخت من هم مثل آرش خوشخو همه نکبت های زندگی ام را از یاد بردم. البته بخشی از نکبت های زندگی ام روز شنبه از بین رفته بود و در واقع قوچان نژاد تیرخلاص را زد. حالا دارم به این فکر می کنم که حقیقتا چه اتفاقی افتاده است؟






نظر شما