پونه ندائی، جدیدترین دفتر شعرش را بی مقدمه، در سال جاری به چاپ رسانده است. اگر فقط هزار بازدیدکننده از بیست و ششمین نمایشگاه بین المللی کتاب، به غرفه ی شماره ی 29 در راهروی شماره ی 29 ساختمان اصلی مصلی تهران بروند و با تقدیم کمتر از سه برگ سبز یکهزار تومانی به غرفه ی نشر امرود، کتاب را بخرند، به یقین، "این شاخه گل را جبرئیل آورده است"، به چاپ دوم خواهد رسید.
"این شاخه گل را جبرئیل آورده است"، عنوان کتابی است که اگر اول، آن را بخوانید، سپس نظرتان را درباره ی این متن معرفی کتاب، بنویسید؛ بسیار بهتر است. و اگر خوشتان آمد، معرفیِ کتاب های ارزنده ی خود را هم می توانید به نگارنده بسپارید!
اینجا؛ پشت شیشه ها، گلی از یاد رفته است. ماهی ها مستند. ولی از من گذشته که دوباره به دنیا بیایم. انتظار نداشته باش که باران از سیمان ببارد!
اینجا؛ شعر از شاعر جلو زده، ذهن ها را خاموش می سازد؛ هر سکوتی، فریادی به همراه دارد.
راستی! ما، بی چشم، چگونه اینقدر بیناییم؟!
منتظر فصلی دیگر می مانم... مرا زودتر از این کوچه عبور دهید. انگار، روحِ درختان دارد باغبان را مدهوش می کند.
اینجا؛ دلم برای درد تنگ نمی شود. زیبایی، روح ما را بیدار می کند. اینجا؛ انگار، جایی ست که تنها در عبور می زیستیم برای آزادی!
اینجا؛ به ساده ترین فریب زمینی، فریب می خوریم.
اینجا؛ من، "من" نیستم!
اینجا؛ از خدا تا قلب انسان، راهی نیست؛ یکی ست.
اینجا؛ وقتی که دریا موج بر می دارد، مرغان دریایی گرسنه اند و انسان ها سرگشته...
اینجا؛ شمعدانی غمگین است؛ آخرِ قصه زرد است.
اینجا؛ باد از هر طرف که بیاید، درختان، شکوفه می دهند.
اینجا؛ قلب ها را روی کاغذ می خوانند.
از اینجا برو؛ چاره ای نیست! بالاخره تکلیف شکوفه ها، یک به یک، روشن می شود. فصل شکار نزدیک است. کاش! راه بازگشتی باشد. آخر، کی به اینجا رسیده ایم که خورشیدی بر من نتابید.
اینجا؛ نگه می دارم ایمانم را.
اینجا؛ گم کرده ام راه را؛ گردِ فراموشی در راه است...
اینجا؛ ستارخان، زنده می مانَد... حتی اگر گشایشی در کار نباشد...
اینجا؛ شیرین ترین لیموها هم – پس از برش – تلخ می شوند...
اینجا؛ خشم، همیشه در کمین است.
اینجا؛ کتاب ها را زمین گذاشته اند؛ هر باری ما را خسته می کند. حتی ببخشید! به دست و پا افتاده است عشق!
نه صبر کنید! اینجا؛ خوشبختی بی منتهاست... کاش یکدیگر را می دیدیم... هنوز نفس می کشم... مگذار که از یاد بروم!؟
باران!
اگر بیایی می مانم... به روشنایی نمی روم... چگونه بگذرم؟ بلد نیستم از این پنجره ها بگذرم! ولی از فراز سنگ های پاگودا* می گذرم.
بازگرد!
وقتی که بازگردی
روز از نو
نسیم از نو
شعر از نو
.............................
*. پاگودا: در فرهنگ کره، سنگ ها را از بزرگ به کوچک روی هم می چینند و آرزو می کنند.






نظر شما